با یک بازی گروهی موافقید؟
هیچ وقت نمیتوانم خودم را به نشنیدن و ندیدن بزنم. خیلی رو راست و رک حرفم را میزنم بیتفاوت نسبت به طرف مقابلم و این تنها تفاوت من با عزیز است. نمیتوانم وانمود کنم از بعضی حرفها ناراحت نمیشوم یا آنقدر قوی هستم که به راحتی از کنار آنها میگذرم. در… بیشتر »
2 نظر
تابلوی ایست
چند سالی میشود که منتظر معجزهای هستم تا زنجیرهی این روزهای تکراری قطع شود. اینکه تو برگردی و تمام روزهای سیاه و سفیدِ گذشتهی من رنگ بگیرد و گرم شود. دقیقا 45 سال گذشته، این را مطمئن هستم من تمام این روزها را در تقویم نبودنت خط میزنم. به امید روزی… بیشتر »
رنگ آبی
من هم مثل شما آسمان را دوست دارم برای همین از روز یک شنبه ذهنم قفل شد روی این کلمه و نمیتوانستم هیچ چیز دیگری را جایگزنش کنم. انگار پاککنی برداشته بودید و از دم هر کلمهای که قصد ورود به ذهنم را داشت پاک میکردید. نمیدانم چه شد که سد محکم آسمان آبی… بیشتر »
هنرِ من
اگر دست از تنبلی بردارم و حرکتی بزنم قطعا تو هم سفرهی برکتی از همینجا که ایستادهام پهن میکنی که دیدن ته سفره بسته به هنر و نوع نگاهم دارد. هنری که من نبودم و تو در وجودم گذاشتی و حالا منتظری تا من، تر و خشکش کنم. ریشهاش جان بگیرد و از گِل وجودم… بیشتر »
باید مراقب خودم باشم
این چند روزه همیشه به این فکر میکنم که کدام حس و حالم میچربد به بقیه. شیرینی و خوشحالیم از اینکه فرشتهای به نام کرونا پیدا شده و با عصایش اجی مجی کرده و همه از جمله من را خانهنشین کرده تا کمی هم به خودم بیندیشم اینکه به کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود… بیشتر »
نیلوفرهای آبی
چرا دستهایم را نمیگیری، از من میترسی. همیشه با فاصله در دورترین نقطه از احساسم ایستادهای. خیال نکن نمیفهمم، ماندنت از روی ترحم است. همینکه نمیگذاری در چشمانت غور کنم مطمئن تر میشوم. میدانی من متنفرم از ترحم؟ میدانی خرد میشوم زیر بار این همه… بیشتر »
پیش برو، اصلا به این موضوع فکر نکن
امروز وقتی سن استاد را با سن خودم مقایسه کردم مثل کسی که کشتی آرزوهایش غرق شده باشد، زانوی غم بغل کردم. گَرد ناامیدی روی پیشانی آرزوهایم نشست. دوست داشتم به عقب برمیگشتم و میشد همه چیز را از نو بسازم. پشت سرم را نگاه میکنم میبینم لحظههای ناب و دست… بیشتر »