کتابی که هدیه گرفتم
چهار زانو نشستم رو به روی قفسهی کتاب. کتابی که هدیهی یکی از دوستانم بود را برداشتم. نمی توانم بگویم که چه حس فوق العاده ای داشتم از گرفتن آن هدیه، با آنکه از محتوای کتاب خبر نداشتم. حتی نام کتاب هم تا به حال نشنیده بودم. این دست کتابها و نویسندهی… بیشتر »
9 نظر
عاشقانهی کوتاه...
خودم را به تک تک لبخندهایت میبازم… غنچهی لبهایت که به خنده باز می شود دور و برم را نگاه میکنم که مبادا جز من کسی دل به لبخندت ببندد… رگ غیرتم باد میکند، اگر کسی را ماتِ زیباییت ببینم.. می دانم این عاشقانهی کوتاه را شاید بارها و بارها… بیشتر »