امکان نداره
تمام راه را دویده بود تا به اتوبوس ساعت 15 برسد. با پنج دقیقه تاخیر رسید دستانش را محکم به هم کوبید. هیکل درشت و گوشتیاش را انداخت روی صندلی ایستگاه. هوفی تمام هوای درون ریهاش را بیرون داد. نگاهی انداخت به دختری که کنار دستش نشسته بود و گفت: «لعنتی… بیشتر »
نظر دهید »